تبليغاتX
یادداشتهای یک معلم

به کجا چنین شتابان

برای امروز یه حکایت آماده کرده بودم ولی با دیدن این عکس کمی رفتم تو فکر ، که چرا نسل جوان ما اینطوری شده ( البته عمومیت نداره) و تصمیم گرفتم در این مورد بنویسم و حکایت باشه واسه هفته بعد . راستی این جوانها مگه همون هایی نیستند که سر کلاس ما نشستند و ما بهشون درس می دیم ، وقتی تصور می کنم اینها چطوری تو کلاس مثلا بینش اسلامی می شینند خنده ام می گیره . (البته از اون خند هایی که می گن خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است) چرا باید جوانان ما وقتشون را صرف چنین کار هایی بکنن که برن زیر تابلویی که نوشته حجابت را حفظ کن این حرکت را انجام بدهند . این دیگه شیطنت نیست این به نظر من بی حرمتی به همه چیز است و اول از همه بی حرمتی به خودشون . می خواستم عکس را بگذارم تو وبلاگ ولی گفتم لینکش کنم تا هر کی دلش خواست ببینه . اینها همه درد است ، درد یک جامعه بیمار و جوان هایی غرب زده و خانواده هایی بی خیال . آیا این جوانها (منظورم همه جوانها نیستند) می توانند فردا همسر یا مادر خوبی باشند ، آیا می توانند الگوی مناسبی برای فرزندان خود باشند ؟ آیا  الگوی دختران جوان ما فاطمه زهرا (س) است !!! و هزاران اما و چرایی دیگر در مورد وضعیت کنونی دختران در جامعه که همه خوب می دانید . درد زیاد است و مجال بیان کوتاه ....      

مقصر اصلی کیست ؟ ۱- خانواده ؟ ۲- جامعه ؟ ۳- دولت ؟ ۴- ما معلم ها ؟

لینک عکس مورد نظر

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:27 توسط سید محمود عطری |

با توجه به اینکه پست قبلی کمی تلخ بود و بعضی از دوستان را دچار ناراحتی کرد امروز می خوام یه پست طنز داشته باشم . قبل خواندن مطلب یه توضیح لازمه : حتما تو اجتماع بعضی آدما را دیدید که همه چی را به خودشون می گیرند و مثلا یه لبخند و یا یه حرف کسی را حسابی بزرگ می کنند و برای خودشون نوشابه باز می کنند . این مطلب طنز اشاره داره به این آدما .

برای خواندن ماجرا روی ادامه مطلب کلیک کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:52 توسط سید محمود عطری |

 حکایت مرد غریب

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها راصورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت ، مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور ..... (برای خواندن باقی حکایت روی ادامه مطلب کلیک کنید .)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:4 توسط سید محمود عطری |

مشق و زمستان

با توجه به اینکه از شعر قبل استقبال شد تصمیم گرفتم این شعر را امروز براتون بگذارم . من خودم شخصا به این شعرها علاقه مند هستم و امیدوارم همه معلم ها یادشون باشه که معلمی شغل انبیاست . کامل شعر را در ادامه مطلب بخونید .

همه جا سرد و سپید

برف،می بارید سنگین سنگین

دست هایم یخ کرده،تنم می لرزید

به کلاسم رفتمِِ؛همه بر پا گشتند

من سری جنباندم و نشستم آن گاه

با صدایی خسته ، خواستم ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:47 توسط سید محمود عطری |


مشق با اشک

امروز این شعر را که خودم خیلی دوست دارم براتون انتخاب کردم به نظر خودم خیلی نکته لا به لای این شعر نهفته است . سال 1384 این شعر را در مجله رشد خواندم ، شاعر این شعر آقای وحید امینایی از کازرون است کامل شعر را در ادامه مطلب بخونید . 

«بچه ها لال شوید

بی ادب ها ساکت»

سخت آشفته و غمگین بودم،

به خودم می گفتم:

«بچه ها تنبل و بداخلاقند،

دست کم میگیرند درس و مشق خود را باید امروز یکی رابزنم،اخم کنم،

و نخندم اصلاً

تا بترسند و حسابی همه از من ببرند.»

                   ***

خط کشی آوردم،

در هوا چرخاندم.

چشم ها در پی چوب تنبیه،

هر طرف می غلطید:

«مشق ها را بگذارید جلو، زود،معطل  نکنید.»

اولی کامل بود ، خب.

دومی .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:30 توسط سید محمود عطری |

آداب معلمی مدرن

بدان که هر کس به معلمی روی آرد ، باید جان در کف نهاده باشد. پس حال وی باید که همواره خوب باشد و هرگز به بیماری روی خوش نشان ندهد که مدیر رضی الله عنه در شورایی گفت :« مریضی حالتی است که دیوان و اجنه بدان دچار شوند و معلم نعوذ بالله از طایفه اجنه نباشد که بیمار شود ! » پس جمله معلمان گفتند « نعوذ بالله من المرض ! »

معلم باید که همواره سر حال باشد و لبخند رضایتی خواه به رضا ، خواه به زور بر لب داشته باشد . چون فرزند مریض در خانه نهاد ، باید که آن فرزند را به کل از یاد ببرد و در کلاس با لبخندی بر لب از ثانیه اول تا دم واپسین جهد نماید و چون به خانه رسید سهم زیادی از اوقات خود را صرف امور مدرسه کند . و اگر فرزند تب داشت ، تب برنده ای همراه با خواب آورنده ای قوی به او بخوراند و بگذارد سیر بخوابد تا او به طرح سوالات امتحان بپردازد ! و چون از آن فارغ گشت پاره کاغذهای شاگردان را تصحیح نماید و چون از آن نیز فارغ گشت ، نتایج را در لیستنامه وارد کند و چون از آن هم فارغ گشت ، به جای همه ، همه کاری بکند تا مبادا او را مازاد نمایند !

معلم چون صبحدم راننده سرویس را ببیند ، باید با صورتی گشاده به او سلام نماید و اگر پاسخ نشنید ، خم به ابرو نیاورد و چون او را بی حوصله و خشمگین دید ، تواضع کند و راست در یک وجب جا بایستد و تا مدرسه ژکیدن های او را چون حلوای شکرین که در صبحانه خورند ، در روح و جان خود هضم نماید و اگر جز این کند ، باید مرکب پر بهایی (آژانس) بگیرد که لاجرم با منزلت فیش حقوقی او همساز نخواهد بود و چون عزم نماید که با مرکب همگانی ، یعنی اتوبوس رهسپار شود ، لاجرم عقوبت تاخیر ورود را به جان بخرد که در ارزشیابی او چون اعرابی قوی اثر کند که گفته اند : « کل متاخر مجرم علت هرچه باشد ! » و باقی خود دانی .

پس چون احساسات زیاده خواهانه ، مانند میل به سفر و بردن فرزندان به بازی شهر در او زبانه کشید ، نفس عمیقی برکشد ، سپس بر فیش حقوقی خویشتن نظر کند و رئال بیندیشد که گفته اند ، نظر کردن بر آن پاره کاغذ قامپیوتری (کامپیوتری) عظیم فایده کند و چه زیاده طلبی ها را که خاموش نسازد ! معلم باید در کلاس ، تکریم خویشتن را از شاگردان انتظار نداشته باشد و آنچه گفته اند درباره  تکریم معلم توسط شاگرد ، افسانه شیره ای بیش نبوده است در خمره گذشتگان . پس باید فنونی بیاموزد و صبر خود را فزون از حد بالا ببرد و اصل شاگرد محوری را با خطی خوش بنویسد و بر دیوار خانه پنج ده متری خود بکوبد و هماره آن را در نظر داشته باشد . معلم باید ...

                                                                                نوشته معلم مکدر الاحوال و غریب الامال

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:0 توسط سید محمود عطری |

حکایت زیبای همسران

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرد این همسر ازهر چیزی بهترین را داشت. پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه .... (به ادامه مطلب مراجه شود)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:47 توسط سید محمود عطری |

حکایت دو مرد ماهیگیر

دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند .يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست.هر بار که مرد باتجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد:چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است! گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آن است که ايمانمان را افزايش دهيم .خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد.اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.                                           

هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:31 توسط سید محمود عطری |

به کدام گناه

برای امروز یه حکایت آماده داشتم ولی با اتفاقی که امروز تو مدرسه افتاد دیگه حس نوشتنش واسم نموند .همیشه فکر می کردم اعتیاد کودکان وجود نداره و تو فیلم ها هست و هیچ وقت فکر نمی کردم واقعا کسی دلش بیاد یه بچه معصوم را معتاد کنه ، ولی امروز تو مدرسه دیدم ، باورم نمی شد ولی واقعیت داشت . تو راه برگشت به خونه تمام ذهنم مشغول بود یه حس عجیبی داشتم دلم برای بچه می سوخت ، دوست داشتم می تونستم یه کاری براش کنم ، اما چه کاری ، این دانش آموز تازه آمده مدرسه ما و من اصلا نمی شناسمش ، امروز مادرش اومد با دانش آموز گفتم چرا یک هفته خانم غیبت داشته هنوز سال شروع نشده شروع کرده به غیبت و از این جور حرفهای که معاونا می زنن که خودتون بهتر می دونید ، مادرش گفت می خوام تنها با شما حرف بزنم و کاشکی با من حرف نمی زد !!! گفت پدر بچه زندانه الان یک ساله  پسرم با عموش زندگی می کنه منم که درخواست طلاق داده بودم بچه را بهم نمی دادند و ... خلاصه با هزار بدبختی که بچه را گرفتم از همون شب اول فهمیدم که عموی نامردش که معتاده بچه را هم معتاد کرده و الان 7 ماه هست که معتاده تو این یک هفته هم خونه خوابوندمش تا خوب بشه (می گفت دکتر 150 هزار تومن خواسته تا بستریش کنه نداشتم) دیگه اون می گفت و من فقط باز و بسته شدن دهنش را می دیدم .... معتاد کردن یه بچه 10 ساله خیلی نامردیه خیلی نامردیه !!! آخه به کدام گناه باید این بچه مجازات بشه ، به کدام گناه!!!

نمی دونم چی بگم فقط می گم خدایا تمام معتادان را شفا بده و این بلا را از جامعه ما دور کن

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:22 توسط سید محمود عطری |

لبیک

دلسوخته اى هر شب خدا را مى خواند و ذکر الله از دهان او نمى افتاد. در همه حال لفظ الله بر زبان داشت و يک دم از اين ذکر، نمى آسود.شبى شيطان به سراغش آمد و گفت : اين همه الله را لبيک کو ؟ چگونه او را اين همه مى خوانى و هيچ پاسخ نمى شنوى ؟ اگر در اين ذکر، سودى بود، بايد ندايى مى شنيدى و لبيکى مى آمد.مرد، شکسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را ديد که به او مى گويد: چه شد که از ذکر بازماندى ؟گفت : همه عمر او را خواندم ، هيچ پاسخ نشنيدم . اگر بر در کسى چند بار بکوبند ، پاسخى شنوند . من سال ها است که الله مى گويم و لبيک نمى شنوم . ترسم که مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبيک نباشم . خضر گفت : هرگاه که او را خواندى ، او تو را پاسخ گفته است .گفت : چگونه ؟ گفت : همين که او را مى خوانى ، او تو را حال و توفيق داده است که باز بيايى و الله بگويى . آن الله گفتن هاى تو، لبيک هاى خدا است . اگر رد باب بودى ، آن توفيق نمى يافتى که باز آيى و باز او را بخوانى . بدان که اگر در دل تو سوز و دردى است ، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند که از جانب خدا تو را پاسخ مى گويند و به درگاه او مى کشانند.

گفت آن الله تو لبيک ماست

آن نياز و درد و سوزت ، پيک ماست

ترس و عشق تو  کمند لطف ماست

زير هر يا رب تو ، لبيک هاست

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:18 توسط سید محمود عطری |

 
http://www.vac.blogfa.com/